" زورش به خر نمی رسد پالان را می کوبد "
مردی سواربرخر ، از راهی می گذشت . خرگوشی از جلوی او رد شد . خر بادیدن خرگوش رم کرد و پالان او کج شد . همین مساله باعث شد که مرد به زمین بیفتد . مرد که از این حادثه عصبانی شده بود ، شروع کرد به کوبیدن پالان خر ! رهگذری از ان جا می گذشت ، با دیدن مرد گفت : "چرا پالان را می کوبی ؟ "
مرد گفت : " خر از خرگوش ترسید ، پالان را وارانه کرد و من به زمین افتادم ، حالا که نمی توانم خر را تنبیه کنم ، پس پالان او را می کوبم ! "
این ضرب المثل درباره کسانی به کار می رود که از زورمندی ، اسیب دیده اند و چون قدرت مقابله کردن را با او ندارند عصبانیت خود را بر سر مظلوم خالی می کنند
"هنوز دو قورت و نیمش باقی مانده "
می گويند حضرت سليمان زبان همه جانداران را مي دانست ، روزي از خدا خواست تا يك روز تمام مخلوقات خدا را دعوت كند .
از خدا پيغام رسيد ، مهماني خوب است ولي هيچ كس نمي تواند از همه مخلوقات خدا يك وعده پذيرائي كند .
حضرت سليمان به همه آنها كه در فرمانش بودند دستور داد تا براي جمع آوري غذا بكوشند و قرارگذاشت كه فلان روز در ساحل دريا وعده مهماني است .
روزي كه مهماني بود به اندازه يك كوه خوراكي جمع شده بود . در شروع مهماني يك ماهي بزرگ سرش را از آب بيرون آورد و گفت : خوراك مرا بدهيد .
يك گوسفند در دهان ماهي انداختند . ماهي گفت : من سير نشدم . بعد يك شتر آوردند ولي ماهي سير نشده بود .
حضرت سليمان گفت : او يك وعده غذا مهمان است آنقدر به او غذا بدهيد تا سير شود .
كم كم هر چه خوراكي در ساحل بود به ماهي دادند ولي ماهي سير نشده بود . خدمتكاران از ماهي پرسيدند : مگر يك وعده غذاي تو چقدر است ؟
ماهي گفت : خوراك من در هر وعده سه قورت است و اين چيزهائي كه من خورده ام فقط به انداره نيم قورت بود و هنوز دو قورت ونيمش باقي مانده است .
ماجرا را براي سليمان تعريف كردند و پرسيدند چه كار كنيم هنوز مهمانها نيامده اند و غذاها تمام شده و اين ماهي هنوز سير نشده .
حضرت سليمان در فكر بود كه مورچه پيري به او گفت : ران يك ملخ را به دريا بياندازيد و اسمش را بگذاريد آبگوشت و به ماهي بگوئيد دو قورت و نيمش را آبگوشت بخورد .
از
آن موقع اين ضرب المثل بوجود آمده و اگر فردي به قصد خير خواهي به كسي
محبت كند و فرد محبت شونده طمع كند و مانند طلبكار رفتار كند مي گويند :
عجب آدم طمعكاري است تازه هنوز دو قورت ونيمش هم باقي است .
" فلفل نبين چه ريزه ، بشكن ببين چه تيزه " | |||||||
|
|
موشي بنام فلفلي در دشت براي خودش لانه اي درست كرد و خيالش راحت بود كه زمستان را بخوبي سپري مي كند . يك روز گاوي براي علف خوردن به دشت آمد وروي لانه آقا موشه نشست و مشغول استراحت شد . | ||||||
|
موش آمد و از آقاي گاو خواهش كرد كه از روي لانه اش بلند شود تا خراب نشود . ولي گاو هيچ توجهي به موش نكرد و گفت : ” تو نيم وجبي به من دستور مي دهي كه از اينجا بلند شوم . مي داني من كي هستم ، مي داني من چقدر قوي و پر زورم ، حالا برو پي كارت و بگذار استراحت كنم . “ موش دوباره خواهش و التماس كرد ولي فايده اي نداشت و گوش آقا گاو به اين حرفها بدهكار نبود . موش پيش خودش فكر كرد ، حالا كه با خواهش كردن مشكلش حل نشده بايد كار ديگري بكند .
| |||||||
|
|
بعد يكدفعه روي آقا گاو پريد . گاو از خواب بيدار شد و خودش را تكان داد . موش روي گوش گاو پريد و يك گاز محكم از گوش او گرفت . گاو از جايش بلند شد و شروع به تكان دادن سرش كرد . ولي موش روي زمين پريد و در يك سوراخ پنهان شد و گاو نتوانست كاري كند. وقتي گاو دوباره خوابش برد ، موش دم گاو را گاز گرفت و روي درخت پريد .گاو از درد بيدار شد .خيلي عصباني بود ، سعي كرد كه بالا بپرد و موش را بگيرد تا ادبش كند ولي دستش به او نمي رسيد . موش گفت : ” اگه بازم روي لونه من بخوابي ، گازت مي گيرم . “ | ||||||
|
گاو ديد ، چاره اي ندارد جز اينكه از آنجا برود و جاي ديگري بخوابد . گاو پيش خودش گفت : ” فلفل نبين چه ريزه ، بشكن ببين چه تيزه . با اين قد و قواره فسقلي اش چه جوري حريف من شد . “ موش با اينكه خيلي كوچكتر از گاو بود توانست مشكلش را حل كند . | |||||||
|
پس كارآيي هر كس و هر چيز به قدو قواره اش نيست ، مثل فلفل قرمز ،با اينكه كوچك است ولي وقتي مي خوريم از بس تند است دهانمان مي سوزد
| |||||||



به وبلاگ دبیرستان دخترانه شاهد پلدختر خوش آمدید.